کاش هرگز با "ر" آشنا نمیشدم، کاش.من دیوونه ی این بچه ام، فکر آینده ش داره دیوونه ترم میکنه، وقتی فک میکنم به کی باید بسپارمش، آیا بازم خوشحال میشه، آیا بازم احساس رضایت از زندگی میکنه، آیا یه روزی باز از ته دل میخنده؟!"ر" عزیزم، من نامردترین آدم زندگی تو بودم، هستم و خواهم بود ....هرگز خودم رو نمیبخشم، گرچه بی تقصیرم ولی مقصرم، خودمو مقصر میدونم، برای همه چی خودمو مقصر میدونم.یاد خنده هات و دیوونه بازیهات میفتم، میخوام بمیییرم.من همه رو کشتم، من همه ی اون شور و هیجان و زندگی که در تو بود رو کشتم و الان برات فاز فلسفی و روانشناسی میگیرم که همه چی خووب میشه .... من چقدر عوضی ام. انقدر همیشه بودی که دیگه ندیدمت، انقد همیشه خوب بودی ک خوبیاتو ندیدم، ولی وقتی فک میکنم ۱٪ ممکنه دیگه نباشی، بری، دور شی، میخوام خودمو بکشم.... کاش میتونستم. کاش میتونستم."ر" عزیزم، تو سخت ترین، سخت ترین و سخت ترین بخش زندگی من بودی و هستی ...."م" و غصه ش برای وقتیه ک حوصله م سر میره، ولی تو .... تو عمیقی، تو عمیقی.... انقدر این زخم عمیقه ک میتونم توووش درختهااا بکارم و چه بسا "م" راهی برای فرار از تو باشه ....کاش برگردیم به ابتدای سال ۹۷، و هرگز باهات آشنا نشم عزیزکم....۵ فروردین ۲۵۸۲ - شنبه ۱:۲۴ بامداد کوفتی همراه با سردرد شدید و غصه فراوان
برچسب:
نویسنده: بردیا حبیبی
تاريخ: دوشنبه
7 فروردين
1402 ساعت: 14:39